###پرستوهاي عاشق###
شايد روزي كه به انتظار مي نشينيم
بوسه صادقانه مرا
بر پیشانی ات بپذیر
تا من به یقین برسم كه
تو وجود داری،
دروغ نیستی! فریب نیستی
من در میان دریایی ایستاده ام
و شن های ریز طلایی ساحل را درون
دستانم گرفته ام.
ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده
ام می لغزند،
و به دریا فرو می ریزند!
مشت هایم را سخت تر می فشارم
تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،
شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم
فرو می ریزند
و من اشكی چند از
دیدگان فرو می ریزم!
آه
خدایا،
چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.
خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این
شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم
!؟ آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان
خویش نگه داشت!
آیا
تمام چیزهایی كه ما می بینیم،
یا می پنداریم كه می بینیم!
چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟ ادگار آلن
پو
.....
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
آه، بگزار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شاي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم، خنده به لب،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
اگر چه باز نبينم به خود كنارِ ترا عزيز ميشمرم عشق يادگار ترا در اين خزان جدايي به بوي خاطره ها شكفته ميكنم از نو به دل بهار ترا زبان شعله به گوشم به بيقراري گفت حديثِ سستي ِ قول تو و قرار ترا ز من جدا شده يي همچو بوي گل از گل؛ مني كه داده ام از دست، اختيار ترا شدي شراب و شدم مست بوسه ي تو شبي كنون چه چاره كنم محنت خمار ترا؟ به سينه چون گل ِ عشقت نميتوانم زد به ديده ميشكنم خارِ انتظار ترا چو بوي گل چه شود گر شبي به بال نسيم سبك برآيم و گيرم ره ديار ترا همان فريفته سيمين با وفاي توأم اگر چه باز نبينم به خود كنار ترا. داستان كوتاه چشمای مغرورش هیچوقت
از یادم نمیره . منبع : بهار بيست
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()





















رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک
توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

عمری باقی نمانده است
او
قول داده بود
تعطیلات آخر ھفتھ بیاید
اما
آن سوی ھرچھ راه و فاصلھ ست
ھوای آشنایی ما
منقلب است
تمامی پروازھا
با تاخیر می رسند .
| :قالبساز: :بهاربیست: |


